ملا حسين كاشفى سبزوارى

59

روضة الشهداء ( فارسي )

او جان سپرده تشنه و ما را ز روى شوق * جان تشنه محبّت سلطان كربلاست القصّه يوسف گفت اى شمعون اين آب را چرا ريختى ؟ گفت ما داعيه داريم كه خون از حلق تو بريزيم چه جاى آن است كه آب در حلق ريزيم تو تشنه آبى ، ما به خون تو تشنه‌ايم يوسف چون حديث كشتن شنيد بر خود به لرزيد و از بيم جان آب و نان را فراموش كرد و در آن وقت يوسف را از تشنگى كام و زبان چون لاله آتشبار شده بود و حدقهء چشم چون ديده نرگس آب گرفته بىطاقت شد و از پاى درافتادهء آغاز ناله كرد . چو شد نوميد از ايشان ناله برداشت * ز خون ديده بر رخ لاله مىكاشت گهى در خون و گه در خاك مىخفت * ز اندوه دل صد چاك مىگفت كجائى اى پدر برگو كجائى ؟ * ز حال من چنين غافل چرائى ؟ آيا يعقوب كجا بود كه تا فرزند خود را مىديد پاى از رفتن آبله كرده و روى از طپانچه برادران كوفته گشته ، آيا مصطفى صلّى اللّه عليه و آله كجا بود تا جگرگوشه خود را مشاهده كردى لب آبدار از تشنگى خشك و رخسار چون گلنار به زخم شمشير فجار غرقه خون گشته مخدّرات حجرات عصمت از سوز حسرت او و كربت غربت خود در خروش آمده و درياى فتنه و غوغا براى استيصال آل عبا در جوش . يا رسول اللّه بر آر از روضهء پاكيزه * بسر بينى آنچه واقع در زمين كربلاست يا رسول اللّه گذر فرما به دشت كربلا * خود تو مىدانى كه خاك كربلا ، كرب و بلاست جعد مشكين حسين ، آغشته اندر خاك اين * چون محنتهاست يا رب وين چه اندوه و عناست امّا چون يوسف را قصد برادران متحقق شد ، روى به قبله دعا آورد و گفت اى خداوندى كه جدّ پدرم را از ضرر شرر آتش نمرودى خلاصى دادى و پدرم را مژده و باركنا عليه و على إسحاق فرستادى بر پدر پير من رحمت كن و مرا از كشتن نجات ده يهودا كه اين مناجات استماع كرد عرق اخوّت او در حركت آمده عرق مروّت بر جبينش نشست و روى به يوسف كرد كه اى برادر دل فارغ دار كه تا جان در تن من باقى بود نگذارم كه كسى به جان تو قصد كند . ور رسد كار به جان از سر جان برخيزم